امام صادق علیه السلام
لَا خَيْرَ فِيمَنْ لَا يَتَفَقَّهُ مِنْ أَصْحَابِنَا. يَا بَشِيرُ! إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ إِذَا لَمْ يَسْتَغْنِ بِفِقْهِهِ احْتَاجَ إِلَيْهِمْ، فَإِذَا احْتَاجَ إِلَيْهِمْ أَدْخَلُوهُ فِي بَابِ ضَلَالَتِهِمْ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ.
ترجمه
هیچ خیری نیست در آن دسته از پیروان ما که به دنبال فهم عمیقِ دین نمیروند. ای بشیر! اگر کسی از میان آنها، با دانشِ دینیِ خود [از دیگران] بینیاز نشود، ناچار به آنان [= صاحبان اندیشههای زاویهدار] محتاج میگردد؛ و هنگامی که به آنان نیازمند شد، او را بیآنکه خودش متوجه شود، به وادیِ گمراهیِ خویش میکشانند.
اندکی شرح
شاید در نگاه اول به نظر برسد راهکارِ ندانستن، صرفاً «پرسیدن از یک عالم دینی» است؛ اما این روایت به یک لایه عمیقتر و یک تله روانشناختی اشاره دارد. مشکلِ کسی که در دین «تفقه» (فهم عمیق و ریشهای) ندارد، فقط ندانستنِ چند مسئله ساده نیست؛ بلکه نداشتنِ «دستگاه فکری و قدرت تحلیل» است. همین بیمایگی باعث میشود که در مواجهه با سؤالات و شبهات، به جای مراجعه به منابع اصیل، جذبِ پاسخهای ظاهراً جذابِ دیگران شود. چنین فردی وقتی برای رفع این «نیازِ فکری»، پای حرفهای افراد یا رسانههای زاویهدار مینشیند، غالباً دچار یک اعتمادبهنفسِ کاذب است و پیش خود میگوید: «من حرفهایشان را میشنوم، حرفهای خوبشان را برمیدارم و باطلشان را رها میکنم!»
اما بیایید با یک مثال ببینیم در واقعیت چه اتفاقی میافتد: فرض کنید چنین فردی برای یافتنِ پاسخِ سؤالاتش، مخاطبِ شخص یا رسانهای میشود که خیلی زیبا و منطقی از «اخلاق، حقوق انسانها و مهربانیِ خدا» حرف میزند. او پیش خود میگوید من فقط از تحلیلهای خوبِ اینها استفاده میکنم. اما آن جریان، آرامآرام و در لابهلای همین حرفهای قشنگ، این ایده را تزریق میکند که: «خدا فقط به دلِ آدم نگاه میکند؛ پس احکام ظاهری {مثل نماز، حجاب یا رعایت حلال و حرام} خیلی هم مهم نیستند!» چون این فرد پایه فکریِ محکمی ندارد، این حرفِ باطل به نظرش کاملاً منطقی میآید. او اصلاً احساس نمیکند که در حالِ انحراف است؛ بلکه فکر میکند به درکِ بالاتری از دین رسیده! اینجاست که هشدارِ تکاندهندهی امام (علیهالسلام) معنا پیدا میکند: «وَهُوَ لَا يَعْلَمُ» (در حالی که خودش هم نمیفهمد). یعنی فرد بدون اینکه رسماً تغییر عقیده بدهد، تمامِ جهانبینیاش عوض شده و در زمینِ فکریِ دیگران بازی میکند.