مقدمه
در آغاز سخن و پیش از ورود به مباحث اصلی، باید هدف غایی خود را در این دوره مشخص کنیم. همه ما الحمدلله مسلمان هستیم و در بستری دینی رشد کردهایم. خداوند متعال بر ما منت نهاده و ما را در زمره مسلمین و شیعیان قرار داده است. اما سؤال اساسی اینجاست: با این باورهایی که به صورت ارثی یا تقلیدی به ما رسیده است، چه باید بکنیم؟ آیا صرف داشتن این باورها کافی است؟ هدف اصلی ما در این دوره، «تعمیق بخشیدن به معرفت دینی» است. ما میخواهیم باورهایمان را از سطح به عمق ببریم و زیربنای فکری خود را مستحکم کنیم.
برای رسیدن به این عمق، ابتدا باید نقشهای کلی از ساختمان اسلام داشته باشیم. وقتی شما با اسلام به عنوان یک دین و یک راه و روش زندگی مواجه میشوید، این دین چه بخشهایی دارد؟ اگر بخواهیم اسلام را کالبدشکافی کنیم، اجزای اصلی آن چیست؟
معمولاً وقتی این سؤال پرسیده میشود، ذهنها به سمت تقسیمبندی مشهور «عقاید، اخلاق و احکام» میرود. این تقسیمبندی درست است و جایگاه خود را دارد، اما ما در اینجا به دنبال یک تقسیمبندی کلانتر و منطقیتر هستیم که بتواند تمام ابعاد دین را پوشش دهد. به طور کلی، معارف دین به دو دسته اصلی تقسیم میشوند:
- معارف نظری (توصیفی): آن دسته از معارفی که از «هستها و نیستها» صحبت میکنند.
- معارف عملی (دستوری): آن دسته از معارفی که از «بایدها و نبایدها» سخن میگویند.
اجازه دهید این تقسیمبندی را کمی باز کنیم. وقتی با اسلام مواجه میشویم، میبینیم خداوند متعال یک سری حقایق را برای ما بیان کرده است که جنس آنها «خبر دادن از واقع» است. به اینها میگوییم معارف توصیفی. مثلاً وقتی میگوییم «خدا هست»، «بهشت و جهنم وجود دارد»، یا «لا اله الا الله»، ما داریم واقعیتی را توصیف میکنیم. واکنش ما در قبال این گزارهها چیست؟ ما باید به اینها «ایمان» بیاوریم. اینها دانستنیهایی هستند که باید به آنها باور قلبی پیدا کنیم.
در مقابل، دسته دوم معارفی هستند که جنسشان دستورالعمل است. اینجا دیگر صحبت از این نیست که چه چیزی هست، بلکه صحبت از این است که چه کاری باید انجام دهیم. مثلاً قرآن میفرماید: «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ» (روزه بر شما واجب شد) یا «اتَّقُوا اللَّهَ» (تقوا پیشه کنید) یا «قُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا» (سخن محکم و استوار بگویید). اینها مربوط به مقام عمل هستند. پس به طور خلاصه، اسلام مجموعهای از «بینشها» (نظری) و «ارزشها و دستورالعملها» (عملی) است.
الف) دستهبندی سهگانه معارف عملی: اخلاق، حقوق و سیاست
حال بیایید روی همان دسته دوم، یعنی «معارف عملی» یا همان بایدها و نبایدها تمرکز کنیم. اگر بخواهیم تمام دستورالعملهای اسلام را طبقهبندی کنیم، میتوانیم آنها را در دستههای مختلفی مثل اقتصادی، عبادی و غیره قرار دهیم. اما با یک نگاه کلان و با ادبیاتی که در علوم انسانی رایج است، میتوانیم بگوییم بینشهای عملی اسلام، سه حوزه بسیار مهم دارد:
۱. اخلاق ۲. حقوق ۳. سیاست
البته دستورالعملهای دیگری هم داریم، مثلاً کسانی که اقتصاد میخوانند میدانند که ما دستورات اقتصادی مثل وجوب زکات، وجوب خمس و حرمت ربا هم داریم. اما فعلاً تمرکز ما روی این سه دسته کلیدی (اخلاق، حقوق و سیاست) است، چرا که اینها ارکان اصلی تعاملات انسانی را شکل میدهند.
حال بیایید هر کدام را تعریف کنیم تا مرزهایشان مشخص شود.
۱. حوزه اخلاق: فضائل و رذائل انسانی
اخلاق به چه چیزی میپردازد؟ موضوع اصلی اخلاق، «فضائل و رذائل انسانی» است. علم اخلاق هم میآید این صفات خوب و بد را توضیح میدهد و هم دستورالعملهایی برای ما میچیند که چگونه خودمان را از رذائل (بدیها) پاک کنیم و به فضائل (خوبیها) آراسته شویم. پس اخلاق ناظر به رشد فردی و تعالی درونی انسان است.
۲. حوزه حقوق: تنظیم روابط اجتماعی
انسان موجودی اجتماعی است. ما زندگی فردی محض نداریم و نمیتوانیم تمام نیازهایمان را به تنهایی در غار یا بیابان برطرف کنیم. ما مجبوریم با دیگران تعامل داشته باشیم. وقتی پای «رابطه» وسط میآید، نیازمند قانون هستیم. اگر قانونی نباشد، هرجومرج میشود. حقوق ناظر به «روابط بین انسانها» است. در این تعاملات، مفاهیمی به نام «حق» و «تکلیف» متولد میشوند. مثلاً در رابطه پدر و فرزند، پدر حقوقی دارد و فرزند تکالیفی، و بالعکس. یا در یک معامله، مشتری و فروشنده نسبت به هم حق و تکلیف دارند؛ مشتری باید پول بدهد و فروشنده باید جنس سالم تحویل دهد. پس حقوق، خطکشیهای بین مردم را مشخص میکند.
۳. حوزه سیاست: رابطه حاکم و مردم
زندگی اجتماعی بدون یک مدیریت کلان امکانپذیر نیست. تقریباً همه عقلا {به جز گروه اندکی به نام آنارشیستها} قبول دارند که جامعه نیاز به «حکومت» دارد. حکومت یعنی چه؟ یعنی جامعه دو دسته میشود: یک دسته که امر و نهی میکنند (حاکمان) و دستهای که باید فرمان ببرند و اطاعت کنند (مردم). سیاست به تنظیم این رابطه خاص میپردازد: رابطه بین «حکومت» و «شهروندان». حاکمان میخواهند حکومت کنند و مردم باید بپذیرند. اگر کسی تخلف کرد، جریمه میشود. این حوزه، حوزه سیاست است.
ب) ضرورت فلسفههای مضاف (فلسفه اخلاق، حقوق و سیاست)
نکته مهم و کلیدی اینجاست: ما علومی داریم مثل «علم سیاست»، «علم حقوق» و «علم اخلاق» که کارشان تولید همین دستورالعملهاست. مثلاً علوم سیاسی میخواهد روابط بین دولتها و ملتها را تنظیم کند. اما وقتی دقیق میشویم، میبینیم خودِ این علوم، پیش از آنکه بتوانند دستوری صادر کنند، نیازمند یک سری «پیشفرضها» و «مبانی نظری» هستند. یعنی یک سری سؤالات بنیادین وجود دارد که تا آنها را حل نکنیم، اصلاً نمیتوانیم وارد فاز قانونگذاری یا توصیه اخلاقی شویم.
اینجاست که پای دانشهایی به نام «فلسفههای مضاف» به میان میآید. فلسفه مضاف یعنی فلسفهای که به یک علم دیگر اضافه شده است تا مبانی آن را شخم بزند. بیایید این را در هر سه حوزه بررسی کنیم.
1. فلسفه سیاست
علم سیاست میخواهد درباره حکومت صحبت کند. اما پیش از آن، یک سؤال عقلی و فلسفی بزرگ وجود دارد: «اصلاً چه کسی حق حکومت دارد؟» این سؤال در خودِ علم سیاست {که کارش اجراست} پاسخ داده نمیشود، بلکه مبنای آن است. آیا هر کسی که زورش رسید و بر جامعه مسلط شد، حق دارد حکومت کند و مردم باید از او اطاعت کنند؟ برخی نظریات در طول تاریخ گفتهاند: بله، «الحقُّ لِمَن غَلَب» (حق با کسی است که غلبه کرد). هر کس زور دارد، حکومت مال اوست. نظریه دیگر میگوید: خیر، حکومت حق نخبگان و اشراف است؛ یا حق کسانی است که ژن خوب دارند و سلطنت را از پدرشان به ارث میبرند. نظریه دموکراسی میگوید: هیچکس ذاتاً حق حکومت ندارد، مگر اینکه مردم جمع شوند و حق حکومت بر خودشان را به یک نفر یا یک گروه واگذار کنند (وکالت). و دیدگاه الهی میگوید: تنها کسی که حق حکومت دارد، خالق انسان است و کسی که خالق به او اجازه داده باشد.
ببینید، اینها سؤالات اجرایی نیستند؛ اینها سؤالات مبنایی هستند. تا تکلیف این را روشن نکنید، نمیتوانید نظام سیاسی بسازید. مثالی بزنم که شاید سن شما قد ندهد، اما در تاریخ سیاسی معاصر ما مهم است. بعد از دوم خرداد ۱۳۷۶، بحثهای داغی در روزنامهها و محافل روشنفکری درگرفت. عدهای صراحتاً نوشتند که حتی امیرالمؤمنین علی (ع) هم مشروعیت حکومتش را از مردم میگیرد. آنها میگفتند امام علی (ع) حق حکومت ندارد مگر زمانی که مردم بیایند در خانهاش و او را بخواهند. یعنی بین «مشروعیت» (حقانیت الهی) و «مقبولیت» (پذیرش مردمی) تفکیک قائل نمیشدند و میگفتند مشروعیت همان مقبولیت است. آیا این حرف درست است؟ آیا مشروعیت الهی امیرالمؤمنین وابسته به رأی مردم بود یا رأی مردم فقط زمینه اعمال حکومت را فراهم کرد؟ پاسخ به این سؤال در «فلسفه سیاست» داده میشود، نه در کف خیابان یا در آییننامههای اجرایی. پس فلسفه سیاست، مقدم بر خودِ سیاست است.
2. فلسفه حقوق
در حوزه حقوق هم همینطور است. ما در حقوق مدام از «حق» و «تکلیف» حرف میزنیم. اما سؤال بنیادین این است: «اصلاً حق یعنی چه؟» آیا حق و تکلیف یک واقعیت خارجی دارند که ما کشفشان میکنیم؟ یا اینکه صرفاً یک سری «قرارداد» و توافق بین ما هستند؟ مثلاً قوانین راهنمایی و رانندگی را در نظر بگیرید. در ایران، قانون این است که باید از سمت راست رانندگی کنید. در انگلستان، قانون این است که از سمت چپ بروید. آیا رانندگی از راست، یک حقیقت ازلی و ابدی است؟ خیر. این صرفاً یک قرارداد است که نمایندگان ما وضع کردهاند تا نظم برقرار شود. اگر فردا توافق کنند که از چپ برانیم، حق و تکلیف عوض میشود. اینها را میگوییم قوانین اعتباری و قراردادی.
حالا سؤال اینجاست: آیا تمام حقوق همینطورند؟ مثلاً حق ارث، یا این حکم که «ازدواج دختر باکره منوط به اذن پدر است». آیا این هم مثل رانندگی از سمت راست، صرفاً یک سلیقه و قرارداد است که اگر مجلس فردا آن را عوض کرد، واقعیتش هم عوض میشود؟ یا اینکه این حکم ریشه در یک مصلحت واقعی و تکوینی دارد که با رأیگیری تغییر نمیکند؟ پاسخ به این سؤالات کارِ خودِ علم حقوق نیست؛ کار «فلسفه حقوق» است. همچنین در فلسفه حقوق بحث میکنیم که منشأ حق کجاست؟ آیا خداست؟ آیا طبیعت است؟ یا قرارداد اجتماعی؟ اگر گفتیم منشأ حق خداست، نظام حقوقی ما کاملاً متفاوت میشود با زمانی که بگوییم منشأ حق، میل و قرارداد مردم است.
3. فلسفه اخلاق
در اخلاق میگوییم «عدالت خوب است» و «ظلم بد است». اما بیایید عمیقتر شویم. «خوب» و «بد» یعنی چه؟ وقتی من میگویم «این ماژیک سفید است»، دارم از یک واقعیت خارجی خبر میدهم که شما هم میتوانید ببینید. اما وقتی میگویم «عدالت خوب است»، آیا دارم از واقعیتی در عالم خبر میدهم؟ یا صرفاً دارم احساساتم را بیان میکنم؟ برخی مکاتب غربی میگویند گزارههای اخلاقی فقط بیان سلیقهاند. وقتی میگویم «عدالت خوب است»، یعنی «من از عدالت خوشم میآید»، مثل وقتی که میگویم «من از بوی عطر گل رز خوشم میآید». اگر اینطور باشد، ممکن است کس دیگری از عدالت بدش بیاید، همانطور که ممکن است کسی به بوی گل رز حساسیت داشته باشد!
سؤال بعدی در فلسفه اخلاق این است: آیا اخلاق نسبی است یا مطلق؟ آیا عدالت همهجا و همیشه خوب است؟ یا ممکن است در یک جامعه خوب باشد و در جامعه دیگر بد؟ مثلاً در بحث اخلاق جنسی، ما در اسلام چارچوبهای مشخصی داریم و بیبندوباری را زشت و بد میدانیم. اما در جامعهای مثل انگلستان یا غرب، روابط آزاد جنسی و حتی همجنسبازی را نه تنها بد نمیدانند، بلکه آن را به عنوان یک ارزش و حق تبلیغ میکنند. آنها آن رفتار را «خوب» میدانند و ما «بد». آیا واقعاً خوبی و بدی تابع جغرافیا است؟ یا یک حقیقت ثابت دارد؟ این بحثها در «فلسفه اخلاق» مطرح میشود. تا تکلیفمان را با اینها روشن نکنیم، نمیتوانیم نظام اخلاقی بنا کنیم.
ج) ریشه مشترک: انسانشناسی
تا اینجا گفتیم که سیاست، حقوق و اخلاق، همگی نیازمند فلسفههای مضاف خود هستند. اما اگر دقت کنید، یک نخ تسبیح همه اینها را به هم وصل میکند. در اخلاق از فضائل چه کسی حرف میزنیم؟ انسان. در حقوق روابط چه کسانی را تنظیم میکنیم؟ انسانها. در سیاست چه کسی حاکم است و چه کسی رعیت؟ انسان.
پس موضوع همه این علوم، «انسان» است. آیا میشود شما برای موجودی نسخه بپیچید (قانون و اخلاق وضع کنید) اما خودِ آن موجود را نشناسید؟ محال است. هر تعریفی که از انسان داشته باشید، مستقیماً روی اخلاق، حقوق و سیاست شما اثر میگذارد.
مثال اول: جبر و اختیار
یکی از مباحث مهم انسانشناسی، بحث «جبر و اختیار» است. آیا انسان مختار است یا مجبور؟ شما هیچوقت برای «آتش» کلاس اخلاق نمیگذارید و نمیگویید: «ای آتش! اگر کاغذ سفیدی در تو افتاد نسوزان، چون اسراف است، اما اگر چرکنویس بود بسوزان!» چرا این حرف خندهدار است؟ چون آتش اختیار ندارد. ذاتش سوزاندن است و نمیتواند نسوزاند. امر و نهی و «باید و نباید» فقط برای موجودی معنا دارد که «اختیار» داشته باشد. پس پیشفرض تمام نظامهای اخلاقی و حقوقی این است که انسان مختار است. اگر کسی در انسانشناسی به این نتیجه برسد که انسان مجبور است، کل بساط اخلاق و حقوق و جزا جمع میشود. چرا دزد را زندانی کنیم اگر او مجبور بوده دزدی کند؟
مثال دوم: انسان مادی یا انسان الهی؟
دو تصویر از انسان را مقایسه کنید:
تصویر اول (انسانشناسی مادی): فرض کنید انسان موجودی است که خالقی ندارد. بر اثر تصادفات کور طبیعت و تکامل داروینی، از یک تکسلولی شروع شده، شده میمون، بعد انسان نئاندرتال و الان شده انسان هوشمند. این انسان، محدود است به فاصله بین تولد تا مرگ. قبلش نبوده، بعدش هم نیست و با مرگ پودر میشود. حقیقتش همین جسم ۶۰-۷۰ کیلویی است. اگر انسان این باشد، هدفش چه باید باشد؟ عقل حکم میکند که در این فرصت کوتاه ۷۰ ساله، «حداکثر لذت و رفاه» را ببرد. غایت زندگی میشود خوشی. در این نگاه، حقوق و سیاست چه وظیفهای دارند؟ وظیفهشان فقط این است که تضادها را حل کنند تا خوشیِ من مزاحم خوشیِ شما نشود. مثل قوانین راهنمایی رانندگی. ما دور هم جمع میشویم و قرارداد میبندیم که به هم تنه نزنیم تا همه خوش باشند. در این سیستم، دولت هیچ کاری به دین و سعادت ابدی مردم ندارد. دولت فقط مسئول رفاه جسمانی است. اگر یک محصول فرهنگی فاسد توزیع شود که ایمان مردم را نابود کند اما به جسمشان آسیب نزند، دولت سکولار میگوید به من ربطی ندارد، آزادی است.
تصویر دوم (انسانشناسی الهی): حال تصویر اسلام را ببینید. انسان موجودی است که خالق حکیم او را آفریده است. او «اشرف مخلوقات» است. زندگی او محدود به این دنیا نیست. دنیا فقط یک «مقدمه»، یک «هتل موقت» یا دقیقتر بگوییم یک «مزرعه» است برای زندگی ابدی. اگر انسان این باشد، هدفش چه میشود؟ آیا هدفش فقط خوردن و خوابیدن است؟ خیر. هدف، رسیدن به سعادت ابدی است. در این نگاه، تمام معادلات اخلاق و حقوق و سیاست عوض میشود.
مثال کاربردی: شراب و قمار
چرا اسلام شراب و قمار را حرام کرده؟ قرآن میفرماید در شراب و قمار منافعی هم هست {مثلاً یک نفر در قمار یکشبه ۱۰ میلیون میبرد و خوشحال میشود}، اما «إِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا» (ضررش از سودش بیشتر است). یک انسان مادیگرا میگوید: «چرا قمار بد است؟ من پول میبرم، لذت میبرم.» چون او فقط همین دنیا را میبیند. اما انسان مؤمن چطور محاسبه میکند؟ او یک ترازوی عقلی دارد. میگوید: «این قمار شاید یک لذت آنی دنیوی داشته باشد، اما به سعادت ابدی من لطمه میزند.» بیایید به زبان ریاضی صحبت کنیم. دنیا محدود است {مثلاً ۸۰ سال}. آخرت چقدر است؟ بینهایت. نسبت عدد محدود به نامحدود چقدر است؟ صفر. لذت دنیا (عدد محدود) در برابر لذت یا رنج آخرت (بینهایت) هیچ ارزشی ندارد. عقل حکم میکند که اگر جایی لذت دنیا با سعادت آخرت در تضاد بود، باید دنیا را فدا کرد. بنابراین، در نظام سیاسی اسلام، حکومت نمیتواند بگوید «من به دین مردم کار ندارم». حکومت مسئول است که بستر را طوری فراهم کند که مردم به سعادت ابدی برسند، نه اینکه فقط شکمشان سیر باشد {هرچند سیر کردن شکم هم مقدمه است و از این جهت مهم است، اما هدف نهایی نیست}.
د) ریشه انسانشناسی: خداشناسی
با توضیحاتی که تا اینجا درباره دو نوع سبک زندگی (مادی و الهی) و تأثیر آن بر حقوق و سیاست دادیم، یک نکته بسیار کلیدی روشن میشود. دیدیم که تفاوت آن دو انسان، در نوع نگاهشان به «حقیقت انسان» بود. اما خودِ این حقیقت انسان، یک بُعد بسیار مهم دارد و آن «نسبت انسان با خدا» است.
به عبارت دیگر، خودِ انسانشناسی، روی هوا بنا نشده است؛ بلکه مبتنی بر خداشناسی است. خداشناسی پایه و فونداسیونِ انسانشناسی است. چرا؟ چون برای اینکه حقیقت انسان را درست بشناسیم، باید به بنیادیترین سؤالات وجودی پاسخ دهیم. امیرالمؤمنین (ع) در آن حدیث شریف فرمودند: «رَحِمَ اللهُ امْرَاً عَلِمَ مِنْ أَیْنَ وَ فِی أَیْنَ وَ إِلَی أَیْنَ؛ خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، در کجاست و به کجا میرود.»
هر انسانی برای شناخت خودش، ناچار است تکلیف این سه سؤال را روشن کند:
- از کجا آمدهام؟ آیا خدا مرا آفریده یا تصادفی به وجود آمدهام؟
- کجا هستم؟ ماهیت این دنیایی که در آن قرار دارم چیست؟ آیا اینجا یک هتل و مجتمع رفاهی است که فقط بخورم و بخوابم، یا یک پله و مزرعه برای رشد است؟
- به کجا میروم؟ آیا لحظه مرگ، نقطه پایان دفتر وجود من است و همهچیز تمام میشود، یا مرا از اینجا میبرند به جایگاهی دیگر برای حسابرسی و زندگی ابدی؟
پاسخ به هر سه سؤال بالا، مستقیماً وابسته به «مسئله خدا» است:
- اگر خدایی نباشد، از خاک و در اثر تکامل داروینی آمدهام، در دنیایی هستم که منافع و خوشیهایم با دیگران تزاحم دارد و شاخ به شاخ میشود، و در نهایت با مرگ تمام میشوم (پوچی).
- اما اگر خدا باشد، او مرا آفریده (مبدأ). اگر او مرا آفریده، حکیم است و کار بیهوده نمیکند؛ پس مرا برای هدفی آفریده است. آیا خدا من را آفریده که بیایم اینجا یک صباحی لذت ببرم و بعد نابود شوم؟ خیر. او امکانات را برایم فراهم کرده تا با پای خودم مسیر سعادت را طی کنم و به ابدیت برسم.
بنابراین، پایهایترین و بنیادیترین سؤالات راجع به انسانشناسی، کلید حلش در جیب خداشناسی است. تا خداشناسی ما صاف نشود، انسانشناسی ما کج میرود و به تبع آن، اخلاق و سیاستمان هم ویران میشود.
ه) ریشه نهایی: معرفتشناسی
ما داریم پلهپله پایین میرویم تا به پیِ ساختمان برسیم. گفتیم میخواهیم خدا را بشناسیم. میخواهیم انسان را بشناسیم. در تمام این جملات یک کلمه مشترک است: «شناختن» (معرفت). در هر علمی (فیزیک، شیمی، جغرافیا یا ...) ما دنبال شناخت هستیم. بیایید یک مثال بسیار ساده و دمدستی بزنیم. همین الان کلاس تا چند دقیقه دیگر تمام میشود و شما میخواهید از کلاس بیرون بروید. سؤال اینجاست: اگر ندانید خروجی کدام طرف است، آیا میتوانید راحت از کلاس خارج شوید؟ اگر فرق بین «در» و «دیوار» را ندانید، چه اتفاقی میافتد؟ ممکن است بیایید سمت دیوار و بخواهید از اینجا خارج شوید؛ خب نمیشود! به بنبست میخورید. پس برای انجام همین کار ساده، شما «باید بشناسید». باید بدانید در کجاست، دیوار کجاست، و تفاوت ماهوی در و دیوار چیست.
این مسئله فقط مخصوص کلاس نیست؛ در زندگی روزمره، لحظهبهلحظه زندگی شما مبتنی بر «معرفت» و شناخت است. هر رفتاری که انجام میدهید، پیشفرضش یک شناخت است. در علوم هم دقیقاً همینطور است. در انسانشناسی میخواهیم انسان را بشناسیم، در جغرافیا میخواهیم زمین را بشناسیم، در فیزیک میخواهیم روابط بین اجسام را بشناسیم. در همه اینها ما دنبال «شناخت» (معرفت) هستیم.
همینجا یک دانش جدید و بسیار حیاتی شکل میگیرد به نام «معرفتشناسی». کار این دانش چیست؟ این دانش میآید و «خودِ معرفت و شناخت» را مورد بررسی قرار میدهد. یعنی به جای اینکه درباره سنگ و چوب یا انسان صحبت کند، درباره خودِ «دانستن» صحبت میکند. اینجاست که سؤالات مهمی مطرح میشود:
- اصلاً معرفت چیست؟
- آیا شناخت واقعیت اصلاً ممکن است یا نه؟ {شاید ما کلاً در توهم هستیم!}
- اگر ممکن است، ابزارش چیست؟ آیا یک راه داریم یا چند راه؟
بنابراین، معرفتشناسی زیربنای تمام علوم و حتی زندگی روزمره ماست.
جمعبندی
بنابراین، برای اینکه باورهای دینی ما مستحکم شود و بتوانیم در برابر شبهات روز {مثل فمینیسم، لیبرالیسم، سکولاریسم و...} بایستیم، نمیتوانیم فقط به روبنا (احکام ظاهری) بسنده کنیم. باید این ساختمان را از پی تا سقف بشناسیم. سیر منطقی که ما در این دوره طی خواهیم کرد، از پایین به بالاست:
- معرفتشناسی: آیا میتوانیم بشناسیم؟ ابزارمان چیست؟
- خداشناسی: مبدأ هستی کیست؟
- انسانشناسی: ما کیستیم؟ هدفمان چیست؟
- فلسفه اخلاق: مبانی خوبی و بدی
- فلسفه حقوق: مبانی حق و تکلیف
- فلسفه سیاست: مبانی حکومت و مشروعیت
این ۶ حلقه، زنجیره به هم پیوستهای هستند که «نظام اندیشه اسلامی» را میسازند. اگر حلقه اول (معرفتشناسی) بلنگد، کل سیستم فرو میریزد.
## پایان جلسه 1 ##